فَبَشِّرْ عِبادِ، الَّذینَ یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ
دانشمند عالیقدر محمد بن مرتضی الکاشانی ملقب به مولانا محسن فیض از جملهء فقها و اکابر علمای دوران صفویه است، او در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانش های زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهء شاگردان علامهء عالیقدر ملا صدرا پیوست و سرانجام دختر وی را ازدواج نمود. تبحر مولانا محسن فیض در تمامی علوم دینی بویژه تفسیر ، حدیث ، فقه ، عرفان، فلسفه و ادبیات عرب و عجم بحدی است که اگر در تمامی دوران سلطنت صفویه بی نظیر نباشد مسلما کم نظیر خواهد بود. همچنین آگاهی و احاطهء او در اصول و فروغ و معقول و منقول بپایه ای رسید که محسود برخی از بزرگان و صاحب منصبان دانش زمان خویش منجمله شیخ احمد احسایی واقع شد.
خاندان فیض عموما از علما و دانشمندان صاحب نام و ذیشرف کاشان بودند، بویژه جدش شاه محمود، پدرش شاه مرتضی و برادرانش مولی محمد معروف به نورالدین و مولی عبدالغفور و فرزندان آنها محمد هادی بن نورالدین و محمد مومن عبدالغفور و فرزند خود فیض مولی محمد ملقب بعلم الهدی همگی دارای مقام عالی و منصب صاحب جاهی بودند که تالیفات و تصنیفات نفیسی داشته اند.
آراء و اقوال زیادی از او نقل میكنند، كه به زعم متشرعان بیشتر فاسد و باطل است و به اصطلاح مترجمان از آنها بوی كفر میآید.
از جمله كسانی كه بر او حمله كرده و او را به كفر نسبت دادهاند، یكی نواده شهید ثانی، عاملی معروف است؛و دیگر شیخ احمد احسائی كه او را به جای محسن، مسیء نام داده و بسیار میگوید «قال المسیء القاسانی تبعاً لامامه ممیت الدین ابن العربی = گفت بدكردار كاشانی به پیروی از پیشوای دین كش خود ابن العربی.» به هر حال هر كسی كه محییالدین را خوب بداند و به عقاید او معتقد شود البته فقیهان دربارهی او نظر خوبی نخواهند داشت.
از این رو مردم درباره او به چند فرقه تقسیم شدهاند، گروهی او را مدح میكنند و گروهی نكوهش. اما همین دلیل فضل اوست و تقدم وی بر اقرانش و عرب گوید: «كامل كسی است كه اشتباهات او را برشمرند و خوشبخت آنكه لغزشهای او را حساب كنند.
میرزا محمد تنكابنی گوید: فیض كاشانی را مقالاتی استبسیار بر مذاق صوفیان و فیلسوفان كه مایه كفر است. او به عقاید محییالدین بن عربی اعتقاد داشته، مثل وحدت وجود و نحو آن و از تلامذه ملاصدرا است و دختر او را به نكاح آورد و ملاصدرا او را به فیض لقب داده و ملا عبدالرزاق صاحب شوراق را فیاض لقب داده است. ولیكن صاحب روضات از او به شدت دفاع كرده و همه این اتهامات را از او نفی و برخی از سخنان او را كه در ذم صوفیان است،
بیان كرده كه، در آن سخنان، فیض بر آنها تاخته و بیشتر آنها را به شعبده و بدعت آوری و دروغگویی و افترأ نسبت داده است.
اگر چه صاحب قصص العلمأ گفته: «به سبب آنكه ملامحسن فیض مسلم زمان بود لهذا قواعد صوفیه در آن اعصار در نهایت اشتهار گردید.» ولیكن از نظر دور نباید داشت كه ملامحسن فیض از رجال فلسفه و اخلاق و علم بود و تمام هم خویش را مصروف راه علم و معرفت میكرد .
و از او و امثال او بعید به نظر میرسد كه به خرافات دروغین دل داده باشد. از این رو تصوف او از انواع تصوف جلالالدین مولوی و خواجه شیرازی بوده كه همیشه با گروهی كه خود را به دروغ صوفی قلمداد میكنند و هیچ صفا ندارند سر نزاع داشتند.
بهانههای تكفیر فیض كاشانی
آن آرأ و افكاری كه موجبات تشنیع و تكفیر فیض را فراهم كرد، مطالب زیر بود:
1- قول به وحدت وجود، كه در این باره رسالهای نوشت و صریحاً قول به وحدت را ابراز داشت، چون «شیخ یوسف بحرانی» فقیه نامی زمان، آن رساله را دید، بر آشفت و «فیض» را تشنیع كرد و به كفر نسبت داد، شیخ احمد احسایی (در گذشته 1243 ه'.ق) كه خود در دین متهم بود خطاب به او نوشت: «قل اناالله و لاتخف فانك بالتصریح تستریح و تریح!»
2- قول به عدم خلود كافران در عذاب دوزخ، این مخالف اعتقاد بسیاری از معتزله و شیعه است كه كافران را مخلد در ناردانند و عذاب را جاودانه.
3-قول به عدم نجات اهل اجتهاد، اگر چه از بزرگترینفاضلان و دانشمندان باشند چه فیض از اخباریان بود، كه به هر تقدیر اجتهاد را جایز نمیدانند و با آن مخالفاند.
4- قول به اینكه شیء نجس شده، چیز دیگر را نجس نتواند كرد.
5- قول به اینكه آب اگر به نجاست برسد منفعل و دگرگون نمیشود.
6- قول به حلال بودن غنأ و شنیدن موسیقی و آرأ دیگریكه در فقه غیر از او كسی بدانها نرفته و فتوی نداده است. شك نیست كه: فیض در بیان این فتوی به ویژه از عقیده امام غزالی در «فصل سماع» از احیأالعلوم متأثر بوده و از آن استفاده كرده است.
باید دانست كه اگر چه این افكار و عقاید خلاف رأی جمهور فقیهان وعالمان شیعه است، با وجود این بیان كننده روح آزاد و شجاعت علمی فیض است.
مولانا فیض کاشانی پس از اتمام تحصیلات و فراگرفتن مبانی علوم در قم بمنظور استفاضه از محضر سید ماجدین سید هاشم بحرانی به شیراز رفت و به فراگرفتن علوم نقلی پرداخت همچنین بمنظور کسب فیض و استفادهء بیشتر در زمرهء تلامیذ دانشمند گرانقدر ملا صدرا درآمد و به فراگرفتن فلسفه و علم معقول پرداخت و نیز از محضر علمایی چون شیخ سلیمان ماحوزی، ملا محمد طاهر قمی مولی صالح مازندرانی، شیخ بهایی و مولی خلیل قزوینی و شیخ محمد فرزند صاحب معالم خوشه چینی کرد و سر انجام با کسب اجازهء روایت از این بزرگواران صاحب کسوت شد.
شاگردان فیض :
فیض در طول زندگی خود شاگردان متعددی داشته که گروهی از آنان ، خود از علما و دانشمندان بزرگ محسوب میشوند و از آن دست میتوان مولی ابوالحسن شریف فتونی عاملی اصفهانی مولف تفسیر مرات الانوار و علامه مجلسی صاحب بحارالانوار و سید نعمت الله جزایری مولف انوارالنعمانیه را نامبرد که از او اجازهء روایت داشته اند.
آثار فیض :
آثار فیض گنجینه ایست که کتابخانهء ادب فارسی و علوم اسلامی را تا حد قابل توجهی بارور کرده است و بنا به قول محدث جزایری و صاحب قصص العلما آثار فیض تا حدود بیشتر از دوصد جلد برآورد گردیده است . اهم تالیفات فیض عبارتند از : ابواب الجنان ، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی ( در شرح کافی) ، شافی، مفا تیح ، محجته البیضا( در رسالهء اسرارالصلوه، علم الیقین در اصول دین، تشریح ( در هییت) سفینته النجاه، شرح صحیفهء سجادیه، ترجمته الصلوه (بفارسی) ترجمهء طهارت ( بفارسی) ترجمهء عقاید ( بفارسی) ، فهرست علوم و دیوان اشعار.
تعداد اشعار فیض به سیزده هزار بیت بالغ میشود.
وفات فیض به سال 1090 هجری قمری اتفاق افتاده و مدفن او در کاشان در مقبرهء بنام کرامت یا کرامات واقع است.
نگاهی به اشعار فیض :
مرتبه واستادی مولانا محسن فیض کاشانی در علوم دینی و کلام و فلسفه به پایه ایست که اشعار او را تحت الشعاع قرار داده و در جامعهء ادب بیشتر ازاو بعنوان دانشمند و فیلسوف و فقیه و مولف نامبرده میشود تا شاعر و سخن پرداز ، اگر چه مقام شعر در پهنهء ادب فارسی تا آنجاست که پس از کلام خدا به گفتار بزرگانی چون حافظ و مولوی و سعدی و نظامی توسل می جوییم و گفتار این بزرگان را چون وحی منزل و حکمی ابدی و لایزال در سر لوحهء دفتر زندگانی جایگزین میکنیم. بهمین لحاظ توجه خاص مولانا محسن کاشانی به اشعار این بزرگان بویژه حافظ و مولانا تا حدی است که آشکارا میتوان بر سلطنت و غلبهء افکار این بزرگواران بر شعر فیض وقوف یافت.
حافظ :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندران ظلمت شب آب حیاتم دادند
فیض :
خنک آن روز که از عقل نجاتم دادند
سوی آرامگهء عشق براتم دادند
حافظ :
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
فیض :
از دل که برد آرام حسن بتان خدا را
ترسم دهد به غارت رندی صلاح ما را
حافظ :
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
فیض :
قصهء عشق گفتنم هوس است
در سر اسرار سفتنم هوس است
مولانا :
ای پاک از آب و از گل پایی بر این دلم نه
از دست و دل شدستم دستی برین دلم نه
فیض :
از دست شد شوقت، دستی بر این دلم نه
برباد رفت خاکم، پایی بر این دلم نه
مولانا :
آمده ام که سر نهم عشق ترا بسر برم
ور تو بگوییم که نی، نی شکنم، شکر برم
فیض :
آمده ام بدین جهان تا کی زنی شکر برم
نامده ام که از شکر قصه برم، خبر برم
از نمونه هایی که آورده شده بخوبی میتوان به میزان ذوق و هنر فیض پی برد و نگرش خاص او را به سخنان بزرگانی چون مولانا و حافظ شناخت.
از خلال اشعار فیض چنین بر می آید که میان او با شاعران هم عصرش بویژه کسانیکه در کاشان روزگار میگذراندند و احتمالا مجامع و محافل شعر خوانی و عرصه هنرنمایی داشته اند رابطهء دوستانه و علقهء همکاری و همفکری نبوده، زیرا جای جای به شاعران و سخنوران زمان حمله میکند و گفتار و اقوال آنان را بی مغز و لاطائل قلمداد مبنماید.
تا توانی همچو فیض از مغز گو بگذر ز پوست
همچو شعر شاعران بی مغز و لاطائل مباش
...........................................................
اشعار خشک آرند با وصف بت نگارند
چون(فیض) در حقیقت کس شعر تر نبندد
و گاهی هم شعر خود را نیز مورد انتقاد قرار میدهد و صریحا میگوید:
درد چو در تو نیست هیچ ، بیهوده در سخن مپیچ
گرم سخن شدی تو (فیض) هست سخن ولیک سرد
مولانا فیض با زهاد و عابدان ریایی نیز ستیزه دارد و در کمتر شعر این گوینده به کنایه و اشارتی در این زمینه بر نمی خوریم.
زاهد در انتظار نعیم بهشت ماند
عابد نماز را به تکلف دراز کرد
..................................................
عارف خدای دید در اصنام و حال کرد
زاهد ز حق به بست دو چشم و جدال کرد
نگاهی به سیر و سلوک عرفانی مولانا فیض :
خوانندگان ارجمند : بنده استنباط ا یکه از مطالعهء آثار مولانا فیض کاشانی در ارتباط با سیر و سلوک عرفانی این عالم و فیلسوف نموده ام، به این نتیجه رسیدم که مولانا فیض بیشتر در آثار خود به سه مرحلهء در زندگانی خود که مربوط به اعتقادات و تجارب او بوده ، اشاره نموده است. علم ، عقل و عشق .
زمانی است که مولانا فیض دسترسی به علوم پیدا کرده و به آن فخر میکند و میبالد و سخت معتقد به علم است، چنین میگوید:
حق را نمیگویم به عام، علم این تقـــاضا میکند .. آرم برای خام خام ، عــــــلم این تقاضا میکند
عامی اگر پرسد زمن، عامی شوم من در سخن .. گویم چرایی ناتمام ، عــــــلم این تقاضا میکند
برهان چو آرد پیش من، برهان بُود هم کیش من .. حق را باو گویم تمـام، علم این تقاضا مبکند
آید چو از راه جدل، باشد مـــرا هـم این عمل .. برهــــان نیارم در کلام، علم این تقاضا میکند
از نــور مصـــباح یقـــــین تا ره نبینم مستبین .. حاشا نهم در راه گام، عـــــلم این تقاضا میکند
حرفی نیارم بر زبان از روی تخمین و گمـــان .. مجزوم را ســـــازم امام، علم این تقاضا میکند
از عمر تا دارم نفس از ره نخواهــــم کرد بس .. تا در جنان گیرم مقــام ، علم این تقاضا میکند
سایل شوم بر هر دری ، پرسم ز هـــر واپستری .. شاید شوم از فیض عام، علم این تقاضا میکند
(فیض) و رهء افتادگی تحصیل علم و سـادگی .. بر ساده نقش آید تمام، علم این تقاضا میگند
بعدا که که فیض سخت پیرو و مطیع عقل و عالم دین و فرد مطلق مذهبی است ، این حالت را چنین شرح میدهد:
در کار دینم مرد مرد، عقل این تقاضــا میکند .. وز شغل دنیا فرد فرد، عقل این تقاضـــــا میکند
تقواست زاد ره مرا، علم است چشم و زهـد و پا .. ره، شاهــراه مصطفی، عقل این تقاضـا میکند
دنیا نمیخــواهم ، مگـــــــر باشد تنم را ماحضر .. تن مرکبستم در سفر، عقل این تقاضــا میکند
حرفی نخواهــم زد جز آه، اســرار میدارم نگاه .. دارم ز کتمان صد پناه، عقل این تقاضـا میکند
صد گون مدارا میکنم، تا در دلی جــــا میکنم .. دشمن ز سر وا میکنم، عقل این تقاضــا میکند
احـــــــکام دین را چاکـرم، راه مبین را یاورم .. برخویشتن، خود داورم، عقل این تقاضـا میکند
با اهــل علمم گفتگوست و ز سـرکارم جستجوست .. با جاهلانم خلق وخوست، عقل این تقاضا میکند
چون غایت هرره خداست، هرره که میپویم رواست .. لیکن من و این راه راست، عقل این تقاضا میکند
من بعد (فیض) و عاقلی ، ترک هوا و جاهلی .. فرمانبری بی کاهلی ، عقل این تقاضــا میکند
ولی زمانی فرامیرسد که فیض این مرز ها را میشکند و بسوی عشق و عرفان میشتابد. عارف و صوفی معتقد است که از راه کشف مستقیما به معرفت خدا واصل خواهد شد. این علم نتیجهء عقل و منطق و درس و بحث مدرسه و علوم رسمی سر بسر قال و قیل نیست، بلکه بسته به اراده و فضل و توفیق خداوند است که این معرفت را به آنهاییکه خود مستعد اخذ معرفت و وصول بحقیقت کرده است، عطا میفرماید. معرفت نور رحمت الهی است که به قلب سالک مستعد و قابل میتابد، و جمیع تعیّنات و قوای او را در اشعهء نورانی خود محو و مضمحل میسازد و از کار باز میدارد.
حاصل آنکه آنهایی که در طلب خدا هستند برسه گونه اند:
1 ـ اهل زهد و عبادت که به امید بهشت و پاداش اخروی روحانی یا پاداش دیگری از قبیل کرامات، خدا را پرستش میکنند و خداوند از راه فضل خود را به آنها میشناساند.
2 ـ حکمای حکمت الهی که خداوند ، از راه جلال و جبروت خود خود را به آنها میشناساند، اما با استدلال و منطق هیچوقت نمی توانند جلال و جبروت را ادراک کنند.
اندرین ره گر خّرد رهبر بُدی .. فخر رازی راز دار دین بُدی
بلکه در ادراک صفات و آثار خداوندی سرگردان و از ادراک ذات الهی بکلی عاجزند، و ماحصل مقالشان این است که ذات الوهیّت ( لایُدرک) است و نتیجهء علم ما این است که ( میدانیم که از ادراک او عاجزیم).
3 ـ عرفا که خداوند بوسیلهء اشراق خود را به آنها میشناساند، یعنی عارف بحالی میرسد که از ماسوی الله منقطع گشته از حدود تعیّنات شخصی خارج میشود و فانی محض میگردد و در خدا باقی میشود.
خلاصه و ماحصل عقیدهء عارف در موضوع محبت و عشق این است که عشق غریزهء الهی و الهام آسمانی است که بمدد آن انسان میتواند خود را بشناسد و بسر نوشت خود واقف شود و وقتی این توفیق برای مولانا فیض دست میدهد ، چنین میگوید :
عاقل نمی باشـم دمی ، عشق این تقاضـا میکند .. غافل نمی باشـــم دمی، عشق این تقاضا میکند
در فکر اویم صبح و شـام ، در ذکر خیر او مدام .. کاهل نمی باشـم دمی، عشق این تقاضا میکند
حقم سراپا حق پرســـت، برمن ندارد دیو دست .. باطل نمی باشــم دمی، عشق این تقاضا میکند
میلم همیشه سوی اوست، سویی بغیرازسوی دوسـت .. مایل نمیباشم دمی، عشق این تقاضا میکند
در کار آن خورشیدوش، چشمم، چو تیر غمزه اش .. کاهل نمیباشم دمی، عشق این تقاضا میکند
برداشتم خود را زپیش، دیگر میان او و خــویش .. حایل نمی باشـم دمی، عشق این تقاضا میکند
در عشق تا گشـــــتم عَلم، علمم فـــزاید دم بدم .. جاهل نمی باشم دمی ، عشق این تقاضا میکند
هرچه او کند من راضیم، هـرچه او دهد من قانعم .. سایل نمی باشم دمی، عشق این تقاضا میکند
عشقش بود در جان چو تن، جزعشق اورا (فیض) من .. قابل نمیباشم دمی، عشق این تقاضا میکند
عشق و محبت یکی از عالیترین و مهمترین مبانی و اصول تصوف است.
با عرض ادب . سمیع (رفیع) .... جرمنی